تبليغاتX
دلم براي باران تنگ شده است دلم براي صداي قطره هايش تنگ شده است دلم تنگ است براي پرسه در زير باران باراني كه به من آموخت رسم زندگي را دلم تنگ است براي صداي غرش آسمان براي ابرهاي سياه سرگردان براي زمستان ... در آن روزها باراني بود براي قدم زدن در زير آن و خالي كردن دلهاي پر از غم مدتي ست كه ديگر نه باراني ست و نه ابري اين روزها تنها يك قلب است كه پر از درد دل است نمي داند كه درد دلش را به كه بگويد پس اي باران ببار تا درد دلم را به تو بگويم بگذار من نيز آرام گيرم .:.

خدايا من در کلبه فقيرانه خود چيزي دارم که تو در عرش کبريايي نداري چرا که من چون تويي دارم وتو چون خودي نداري!.............. (عاشق عشق شما نيستم اي اهل زمين)

(به خداوند كه معشوقه ي من بالائيست )

تنها زیر باران

تنها زیر باران
به کلبه ی تنهائیها خوش آمدید
عزیزترین کسام تو دنیا(بعد مامان و بابا)
                         
|+| اشكهاي ريخته شده توسط سعیده تنها در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 2:57 |

به نام خالق عشق

                            به نام هستی دهنده ی جهان      

                      به نام آنکه مرا به دست سرنوشت داد

 

خانه ام را بر روی آب ساخت

                                                      و عشقم را بر روی باد ساخت

 

فکر می کنم خدای کوچکم توئی و به تو می اندیشم و به تو فکر می کنم.

آن زمان که عشق تو در دل من آشیانه ی مهر و محبت را ساخت آن زمان سکوت تو برای شنا کردن گرم ترین و عمیق ترین پیامهای قلبت بود با خود عهد کردم که یاد تو را هرگز از صحنه ی قلبم دور نسازم و همیشه به یاد تو باشم.

 

تو را به زلالی اشک ها قسم

تو را به آن آلاله ها قسم

                                                                           تو را به پرواز کبوتر ها قسم

قدری آهسته تر برو نگاهی هم به پشت سرت بیندازنگاهی به چشمانم و کوله بار پر از تنهاییم بگذار تا برایت بگویم چه اندازه تنها هستم و خاصیت عشق این است ای کاش کسی دستهای سرد مرا می فشرد و مرا تا غوغای طوفانها همراهی می کرد.

مدتهاست به دنبال دلی ساده و صمیمی می گشتم تا هم چشم باشد تا ببیند و هم داروئی باشد و تسکین بخش جراحتم باشد اما آنقدر در صحرای تنهائیم دویدم تا به گلستان رسیدم که بر سر در آن نوشته بود

*دوستت دارم*

 

تو روزی مرا ترک خواهی کرد و خواهی برد با خود آرزوهایم را*تو مرا ترک خواهی کرد و من بر جای خواهم ماند با دنیائی از حسرت*ولی غمگین*با نگاهی منتظر*تصویری ابهامی*خوش و شیرین*تو مرا ترک خواهی کرد با آن چشمهای نازت*چشمهای معصوم و گامهای تند و خوش آهنگ از آن پس

*دگر آسمان من آبی نخاهد بود*

 

*از تکرار ناقص خاطرات خسته ام

*از سحر بی فایده برای رفتن و نرسیدن خسته ام

*کاش تکرار لحضه ها تکرار با تو بودن بود

*دیگر چیزی نیست مرا راضی کند

*دلم می خواهد از خود نیز رها شوم

                  *فارغ از همه دردها

فارغ از همه رنجها*

|+| اشكهاي ريخته شده توسط سعیده تنها در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 2:4 |

زندگی؟

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین

خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گیرند

یکنفر در شب کام    یکنفر در دل خاک

یکنفر همدم خوشبختی ها

یکنفر همسفر سختی ها

ما همه همسفریم

پدر خسته راه   مادر بخت سیاه

سوگواران پسرو دختر تنها مانده

عاشقان که ز هم دور شدند

دخترانی که چو گل پژمردند

 

|+| اشكهاي ريخته شده توسط سعیده تنها در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 9:47 |

عاشق ترینم

 نمي گم که رو زمين عاشق ترينم

 نميگم براي تو من بهترينم

نمي گم که ثروت دنيا رو دارم

 نميگم که قدرت خدارو دارم

 نميگم که خورشيدو برات ميارم

 نميگم ستاره تو شبات ميارم

نميگم که قصري از طلا ميسازم

نميگم پلي زلاله ها ميسازم

 نميگم با موندنم غم ديگه مرده

 نميگم خدا تورو به من سپرده

من ميگم معني عشق من توهستي

 من ميگم تنها اميد من تو هستي

 من ميگم يه قلب پاک و ساده دارم

 من ميگم فداي تو هر چي که دارم

 من ميگم غم اگه داري با تو هستم

 من ميگم تنها با عشقت زنده هستم

|+| اشكهاي ريخته شده توسط سعیده تنها در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 6:39 |

دوستت دارم

به نام دوست.

صداي باران را از ديار دوست مي شنوم.

در خلوت خود با آرامشي كه باران به من هديه مي دهد

به فكر آن بهار نو رسيده هستم.آن بهاري كه با آمدنش

عشق ودوستي را به من هديه ميدهد و من خواهان اين هديه ي

زيبا هستم پس بيا كه من منتظرت هستم و من در زير اين باران

زيبا منتظر ان يار وفا دار هستم وبا دسته گلي از گلهاي بهاري

به استقبالت خواهم آمد و هديه ي زيباي بهار را با تمام عشق

خواهم پذيرفت. وقتي درآن باغ با دسته گلي از شكوفه پاي در

سرزمين رؤيا نهادم وقتي صداي باران رااز ديارتوشنيدم انگاه

بود كه با چشم دلم تو را نظاره كردم وجزتو هيچ چيز را نميديدم

و فقط تو را نظاره مي كردم حتي آن شكوفه هايي راكه در دست

داشتم را فراموش كرده بودم .و فقط آن باران بود كه مي توانست

خلوت ما را بشكند.باراني كه بهار را آورد دوستي وعشق را آورد

و ما كه سروپا خيسيم وفقط باعشق يكديگر رامي نگريستيم.وآن

شكوفه هايي را كه مملوء ازاشك هاي آسمان بودند با تمام عشق

به دستت دادم و تو با لبخندت از من تشكر كردي و من نيز از

آسمان وباران تشكر ميكنم واين بود آغاز عشق من وتو. تو را

دوست ميدارم وتا وقتي كه آسمان وجود دارد تو را دوست مي دارم.

وهيچ گاه تو را فراموش نخواهم كرد وباران را به اندازه ي اين

عشق پاك دوست مي دارم و هر گاه باران نبارد صدايش را از

ديار دوست ميشنوم واي باران تو را دوست مي دارم وهيچ گاه

موزيك دل نوازت را فراموش نخواهم كرد...دوستت دارم...

 

|+| اشكهاي ريخته شده توسط سعیده تنها در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 0:19 |

می دونی؟

می دونی؟

يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..

تو داری قصه می گی..

دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..

تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..

می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..

می بينی ديگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..

از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

|+| اشكهاي ريخته شده توسط سعیده تنها در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 21:24 |

عشق یعنی؟
شايد امروزدارم کاري ميکنم که داداش واقعيم ازم ناراحت ميشه ولي داداش کمال به اجباراومدم نت از نت متنفرم ولي داداشم
راست ميگفت دنياي مزخرفيه حالم ازش به هم ميخوره از همتون معذرت ميخوام مخصوصا تو داداشي ولي دارم ميترکم بايد بگم نميدونم
چرا آدما عاشق ميشن ميرنجن از هم ديگه ميميرن واسه هم فرار ميکنن از هم دل ميبندن دل ميشکنن ولي زندگي ميکنن
کسي ميدونه چرا؟من با اينکه 18 سالم بود ولي به انداز? تموم عمرم عشقو شناختم يه روز عاشق يکي شدم حتي حاضر
بودم براش بميرم ولي فقط ميخواستم مال من باشه.آره من فکر ميکردم عاشقشم خودش ميدونه کي رو ميگم ولي فهميدم عاشقش
نبودم فقط اونو واسه خودم مي خواستم ولي حالا واقعا عاشقشم چون اونو واسه خودش مي خوام اميدوارم هميشه خوشبخت
بشه هر جا که هست سونيا من به خاطر يه عشق واقعي از معشوقم گذشتم ولي اونو از دست ندادم اونو واسه هميشه
نگهش داشتم................. بگذريم شايد سخته براتون واسه هر دوتون هم تو هم محمد. من زندگيرو نباختم
چون عشقم هنوز پيشمه نميدونم مردم عشقو تو چي ميبينن عشق دخترو پسر زن و شوهرنه بين يه مادر و فرزندم
عشقي هست بين يه پدرو فرزندم عشقي هست حتي بين يه خواهرو برادرم عشقي هست مثل امام حسين و حضرت زينب
ولي بايد درکش کرد تو دنياي نت با خيلي ها آشنا شدم ولي همشون متفاوت ازهم بودن  ولي همتونو دوست دارم
آخرين حرفم اينه که زندگي رو باور کنين باهاش بازي نکنين زندگي اين نيست که وقتي از کسي ناراحتي بگي حلالت
نميکنم نه بلکه بايد ازبخشيدنش خوشحال بشي حالا هم اينجا پيشه همه از داداشم مي خوام منو ببخشه دوستون دارم داداشی خیلی دوست دارم

 

|+| اشكهاي ريخته شده توسط سعیده تنها در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 11:11 |

زیر بارون
يادته يه روز بهم گفتي:هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه

نامردي اشکات و ببينه و بهت بخنده

گفتم:اگه بارون نباره چي؟ برگشتي و گفتي:اگه چشماي قشنگ تو بباره

؛ آسمون هم حتما گريش مي گيره

گفتم:يه خواهش ازت دارم وقتي که آسمون چشمام مي خواد ببارهّ،

مي شه تنهام نذاري

گفتي:به چشم.... اما حالا

امروز دارم گريه مي کنم ولي آسمون نمي باره

و تو هم اون دور ايستادي و بهم مي خندي

|+| اشكهاي ريخته شده توسط سعیده تنها در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 10:51 |

زندگی یعنی؟
کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد.

کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري

اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است

                                                   زندگي يعني اين

|+| اشكهاي ريخته شده توسط سعیده تنها در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 10:46 |

به نام دوست که درمان تنهاييم اوست


سلام سلام و باز هم سلام همگي خوش اومدين
خوب امروز روز تولد داداش واقعي منه